افسوس
 بدترين من ######### سر زمين من ######### بهترين من !!!!!                سلام به همتون چه اونايي كه از من بدشون مياد چه همه اونايي كه منو تو قلب بزرگشون يه گوشه اي جا ميدن @@ بس از ده سال دوروز بيش رفتم شهرستان    بس از 5ساعت بياده روي به دوستانم گفتم تنهام بزارين ميخام يه ساعتي تنها باشم شايد باورتون نشه دونه دونه خاطرات بچگيم يادم اومد وجب به وجب نقطه هايي كه عذاب ميكشيدم تو ذهنم اومد رو يه تخته سنگي نشستم سكوت همجارو گرفته بود گاه وقتي صداي خش خش باد بگوشم ميرسيد اسمون بينهايت ابي بود افتاب هم گرم گاهي برندهاي كوهي از خودشون اواز سر ميدادن ولي من بيچاره ياد بدبختياي اون زمان افتادم نزديك به دو ساعت گريه كردم صدام گرفته بود داشتم ديونه ميشدم نميدونين چه حالي داشتم ولي بازم زادگاهمو دوست دارم و ميدونم مادرم بدرم چقدر اونجا رنج كشيدن با مكافات يلقمه نون در مياوردن داستانش خيلي طولانيه اما بازم برام ارزش داره دوسش دارم عاشقشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 2:47  توسط امير!! | 

بيچاره مرغ نميدونه شاخه ايي كه روش نشسته داره ميخونه يروزي قفسش خواهد شد ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:38  توسط امير!! | 

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفه مثل یه آهو

توی صحراها رمیدی

بسکه چشم تو قشنگ بود، گله گرگو ندیدی

دل نبود توی دلم

تورو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو

چیکار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا ، خاری بره به پای تو


یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی

پر زدی تو آسمونا، رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم

گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت

پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

 

یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون

بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه، یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ

نریزه از تو یه برگ

من تموم قصه هام قصه توست

 

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم

که راحت بشه خیالم

دارم از تو می نویسم

تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

انقده می گم تا خسته شم

با عشق تو شکسته شم

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 23:28  توسط امير!! | 

سلام به همه دخترا٬ من خيلي دوستون دارم  فكراي بد نكنينا برادر خواهريه درسته كه خودم يه بسرم ولي دلم براي بعضي از دختراي گل ميسوزه البته ترحم نيستا تو اين دورو زمونه يه بسر با هزار حيله و نيرنگ مخ يه دختر باك و خوش قلبو ميزنه كه من برات ال ميكنم بل ميكنم تا دختر بيچاره مبياد بهش دل ببنده ميبينه بسره رفت سراغ يكي ديگه واين خيلي نامرديه دوستان گلم (دختراي مهربون) به حرفاي بسرا اعتماد نكنين  هرچقد يه دختر  نسبت به دوست بسرش سفتر باشه بيشتر جلب توجه اون بسر ميشه دختري كه بزاره يه بسر دستش بزنه بايد منتظر باشه اين بسره يروزي ازش جدا ميشه حواستونو خوب جمع كنين به سادگي گول نخورين اگه ميخواين با بسري كه دوست هستين ازدواج كنين نزارين قبل از مراسم خواستگاري.......... بهتون دست بزنن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ببخشيد كه ساده نوشتم سوادم بيشتر از اين جواب نميدادبراي همتون ارزوي خوشبختي ميكنم كوجيك شماها ٬(امير!!!) 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 23:5  توسط امير!! | 
انقدر از زندگی سیرو دل گیرم که روز مرگم را جشن میگیرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 2:6  توسط امير!! | 
سلام حال همتون خوبه ؟ سال جدید بهتون حال داد؟ منکه روز عید جاتون خالی رفتم شهرستان  وای نمیدونین چه حسوحالی بیدا کرده بودم جای همتون خالی من ساعت ۱۲ ظهر رسیدم اونجا ماشینو بارک کردم بعداظهر اومدم بیش ماشین که راه بیفتم دیدم تا والف لاستیکم برف نشسته هیچکس اون دورو بر نبود سکوت کاملا مطلق همه جارو گرفته بود فقط چندتا کلاغ سیاه رو برفا غار غار میکردن و میبریدن اینور اونور نمیدونین چه صحنه های زیباییو دوبتره بعد از چند سال تجربه کردم !!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 8:17  توسط امير!! | 

روزگار ایینه را محتاج خاکستر میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 1:0  توسط امير!! | 

نمیدانم
پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خویش را در گلویم
سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را
آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم
سکوت مرگبارم را...
............................

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 0:47  توسط امير!! | 

زندگی عجیبه::!! چون تا گریه نکونی کسی نوازشت نمیکنه :تا نخوای بری کسی نمیگه بمون:تانری کسی قدرتو نمیدونه:وتانمیری کسی نمیبخشدت !!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 17:3  توسط امير!! | 

سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه برای همتون ارزوی خوشبختی میکنم دلم برای همتون تنگ شده خیلی!!!!!!!!!!!!! بچه ها دیروز رفتم شهرستان و خونه مادر بزرگم وای جاتون خالی نمیدونین چقد گریم گرفته بود ! یادایام کودکیم افتادم اخه میدونین من از 8سالگی میرفتم بیش مادربزرگم میخابیدم که اون تنها نباشه به بابام میگفت از تنهایی میترسم مادر بزرگم خیلی منو دوست داره شاید بیش از حد!!!!!!!! من یکمی شیطون بودم از سوهان هم خیلی خوشم میومد مادر بزرکه چیزای خوب خوبشو میزاشت رو یه طاقشه که خیلی ارتفاع داشت!!! که دست من بهش نرسه البته اون خیلی مهربونا ولی خواب دیگه! منم تا موقعیت گیر میاوردم یجوری خودمو میرسوندم به طاقچه بزرگه!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه سرتونو درد نیارم یاد همه اون خاطرات افتادم که چقد زندگی زود گذره واییییییییییییییییییییی...... یه شب یادمه جامو خیس کرده بودم ولی نصفه شب از خواب بیدار شدم دیدم وای اب همه جارو ورداشته واقعا داشتم دیونه میشدم داشتم سکته میکردم تا صبح بلاخره خودمو خشک کردم ولی مادر بزرگه فهمید اصلا بروم نیاورد!!!فردا شب موقع خواب یدفه یادم افتاد که دیشب چه دست گلی به اب دادم خیلی فکر کردم که چکار کنم حقیقتش یه نخ بیدا کردم و اون ............. خودتون میدونین کدومو میگم !محکم دورشو بستم و با خیال راحت خوابیدم وای نصفه شب از خواب بریدم دیدم از درد دارم میمیرم اون یارو هم باد کرده شده اندازه یه بادمجون البته شرمنده دیگه بچگی کردم رفتم تو دستشویی هر کاری کردم نخه باز نشد که نشد داشتم از درد میمردم رومم نمیشد به م بگم دیگه داشتم از درد قش میکردم یه دفه مادر بزرگم صدام کرد قلبم داشت وای میستاد خدایا چکار کنم چه غلطی کردم من 11111هرچی صدام کرد جواب ندادم تا اومد جلو

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 1:18  توسط امير!! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نگفته بودم از این شهر بد بیا برویم؟

بیا به سمت یکی از ستاره ها برویم

تمام مردم این شهر صورتک دارند

به آب و آینه و آفتاب شک دارند

نگفته بودمت اینان تمام سنگی اند

برای آینه ها خواب سنگ می بینند

نگفته بودمت اینان دروغ پردازند

برای آنچه نفهمند قصه می سازند

چه ها کشیدی از اینان که صورتک دارند

به عکس خویش در آینه نیز شک دارن################دروزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بد

نوشته های پیشین
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
پیوندها
فریبای دلتنگ
دلم يهويي هواتو كرد !!!بريسا جون
دخمل دیونه
ترنم
دخمل!!!!
مریم دختر افتاب
بزرگترین گناه عشقم
هانی
دل ربا 70
هستی من
دختر باران
فاطیما
اكرم
دریا
قرطی خانم
نوجوانان
هانیه
سارا
توبا
فاطمه
یک دختر
مثل هیچکس
یاسمین
غریب تنها
مهدی
بوسه های تو
متین
yasamin
تنها ترین فرد
عشق بی بایان
بغضهای زخمی
واسه تو
بزرگ ترین گناه عشقم
شیدا
ستاره
رضوان!!
دختر اتشكده
ليلا 74
افسانه
سارا
نانا!!!!!!!
ساتي
حس غريب
الهام
رها جون!
الهام جون
ساحل
مينويسم بي بهونه تا بخاطرت بمونه سارا !!!!!!!!
فقط خوشگلا اجازه ورود دارن سارا
يه عاشق تنها
هانيه
moon girl
خاطرات عقد من
شيطنتهاي دخترونه
دام تنهايي
زيرباران
نرگس
هر مدل اس ام اس
نازنين
3بيده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برستو جون!!!!!!!!
قالب وبلاگ
امار بازديدكنندگان
بهار 20
سمانه من!1
كد امار گير
ريحانه !!
الي جون
انسيه جون
نگار مو فرفري!!!!!!!!!!!!!
ترانه
دختر چب دست
الهام
ساحل
صبا
just us
ازاده
نيوشا
مريم
ايدا
سارا
لحظه هاي من
كيا نا
تنهاي تنها زير چتر عاشقي
باران
رز
مهرك
مهسسسسسسسسسسسسسسا
حسام جون
مانيا چون!!!!!!!
گيس بريده
##دخمل شيطون##
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

<_blogurl_>
<_posttime_><_posttitel_><_postcontent_><_postdate_><_postld_><_Postlink_><_postatuhore_><_postauthorld_><_postauthoremail_><_Postauthorlink_><_postcategoryld_><_postcategory_>